تبليغاتX
صداي سكوت





















صداي سكوت

به خستگی های پدرم که فکر می کنم،

به چروک دستها و پیشانی مادرم

که هنوز به مرز چهل سالگی نرسیده ،

دو دهه جلوتر را تجربه می کند

نفس هایم بوی شرم می گیرد

احساس گناه می کنم

از تولدم،

بودنم،

از همه آنچه نیستم

از بعد فاصله ای که عشق نصیبم کرده

و از عمق فاجعه ای که تمام روزهای نوجوانی و جوانی گذشته ام

درست جلوی چشمانم اتفاق می افتاد

و من نمی دیدم....

کسی می گفت اگر این بعد فاصله نبود هنوز هم نمی فهمیدی

می گفت گریزی نیست

 همه ی فرزندها همین اند...

+نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1390ساعت11:0 AMتوسط نیلوفر | |

                     

تاج از فرق فلک برداشتن

           جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ، ره یافتن

           هر نفس، شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

           شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب

           روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

           ناز بر افلاک اختر داشتن 

چون صبا در مزرع سبز فلک

           بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن

           شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

           ملک هستی را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوش تر است

            لذت یک لحظه “مادر” داشتن .

مامان جونم روزت مبارک.بووووووووووووووووووووووووس

+نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد1390ساعت2:9 PMتوسط نیلوفر | |

  امروز روز شادی و امسال سال گل

                                           نیکوست حال ما که نکو باد حال گل

 

                                   عیدتون مبارک

+نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت1:17 PMتوسط نیلوفر | |

شاید هیشکی انتظارشو نداشته باشه خودمم نداشتم اما یهو خیلی دلتنگ قیصر شدم درست مثل اون روزهای تلخ بیمارستان دی:

این ترانه بوی نان نمی‌دهد
بوی حرف دیگران نمی‌دهد
سفرهء دلم دوباره باز شد
سفره‌ای كه بوی نان نمی‌دهد
نامه‌ای كه ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمی‌دهد:
…با سلام و آرزوی طول عمر
كه زمانه این زمان نمی‌دهد
كاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی‌دهد
یك وجب زمین برای باغچه
یك دریچه، آسمان نمی‌دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد، زمان نمی‌دهد!
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی‌دهد
هیچ كس برایت از صمیم دل
دست دوستی تكان نمی‌دهد
هیچ كس به غیر ناسزا تو را
هدیه‌ای به رایگان نمی‌دهد
كس ز فرط های‌و‌هوی گرگ و میش
دل به هی‌هی شبان نمی‌دهد
جز دلت كه قطره‌ای است بیكران
كس نشان ز بیكران نمی‌دهد
عشق نام بی‌نشانه است و كس
نام دیگری بدان نمی‌دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی‌دهد
ناامیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن…نمی‌دهد
پاره‌های این دل شكسته را
گریه هم دوباره جان نمی‌دهد 
خواستم كه با تو درد دل كنم
گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد…

"قیصر امین پور"

خیلی بهش مدیونم خیلی

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور1389ساعت11:7 PMتوسط نیلوفر | |

از اینکه این مدت نبودم و حتی عید و تبریک نگفتم یه دنیا معذرت .حتما درک میکنین که این دور و بر نبودم.

الانم درگیر ترم آخرم و اگه خدا بخواد  ارشد قبول بشم خیلی کارای نیمه کاره هست که باید تو این مدت انجام بدم بنابراین اگه نمیام بیشتر درگیر درسم.از اینکه جواب کامنتهاتونو نمیدم معذرت. یه روز میامو همرو جبرا میکنم.

امیدوارم دوستای شاعرمو تو نمایشگاه امسال زیارت کنم و حضوری طلب بخشش کنم.

اینم یه شعر از فریدون مشیری شاعر عاشقانه های من:

معنای زنده بودن من با تو بودن است

نزدیک-دور

سیر - گرسنه

رها-اسیر

دلتنگ-شاد

آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا مباد.

 

ببخشید که شعرهای خودمو نمیگذارم اونم به زودی جبران میشه.

 

همیشه با نفس تازه راه باید رفت...

+نوشته شده در دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت8:6 PMتوسط نیلوفر | |

سلام
این پست به مناسبت یک ادامه ی متفاوته قراره از این به بعد زندگی دو نفره ادامه پیدا کنه...
البته بهتر این طور اصلاح کنم: دو هفته است که همه چی دو نفره شده و این یه شروع شیرین و لذت بخشه.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت8:22 PMتوسط نیلوفر | |

بشکن شکنجه ی سکوت را
وسپیدی گناهت را فریاد کن
تا شاید
سایه سیاه ملامتگران را از بیخ بر کنی
چیست این اندوه؟
شادی را فریاد کن
بی هراس از نگاه سرزنش بار سایه ها
رها کن آوازهای درونی ات را
هر چند در این آسمان غم اندود
عشق
گناه کبیره است.



سرنوشت هر قومی به دست خود آن قوم است واین سنت تغییر ناپذیر الهی است(سوره رعد-آیه 11)


هم اکنون من و تو در ابتدای راه سرنوشت در حالی که چشمانمان بازتر  و افکارمان تازه تر از دیروز زندگی را می نگرد بر خاسته ایم.این قدم های من و تو ست که راه را هموار می کند و دستانمان امید فردای روشن را مژده می دهد.من و تو چشمه ای هستیم که تشنگان اندیشه ی نو را سیراب می کنیم دستان من و تو سنگی است به بال پرندگان استکبار و سکوت من و تو تبریست بر ساقه ی این جوانه ی تازه به گل رفته.پس فریاد بزن بلند تر از دیروز و بلرزان آسمانی را که ابرهای تیره ی استبداد بر فراز آن می گریند.بکوشیم ایران فردا ایرانی سرشار از عدالت و آزادی باشد.
اینک وظیفه ی من و توست که بر روی زمینی که آغوش گزم مادریست که آرامش را به جان های خسته هدیه می دهد قدم بگذاریم و آزادی اندیشه را به ایران پر افتخار کورش کبیر باز گردانیم. ایرانی که با منشور کورش سر دمدار حقوق بشر و آزادی انسانی است.
اندیشه ی من و توخورشید آسمانی است که در آن
جوانه های درخت خشکیده ی آزادی سر سبز تر و پر بارتر از همیشه سر به فلک کشیده است.پس چرا نسازیم هر آنچه که روی زمین از آن من و تو  و فردای کودکان ماست.پس نگذار باران حسرت بر دل های کوچک آنها باریدن بگیرد.
من و تو مسئول امروز و فردایی که آمدنش نزدیک است...


 

 

 

 

 


 

+نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت11:27 PMتوسط نیلوفر | |

۱.حالا ديگر دير است...

من نام كوچه هاي بسياري را از ياد برده ام

نشاني خانه هاي بسياري را ازياد برده ام

واسامي آسانِ نزديكترين كسان دريا را

راستي آيا به همين دليل ساده نيست كه ديگر هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد؟!

۲.سلام

۳.

اكنون من، از رنج قبيله ي بيداري كه سياهپوش سيب سرخ آرزو،در بهت بهتان هايي كه بوي خون و خيانت مي دهند و زير سايه‌ي سنگين قفل غفلت،محصور در ديوارهاي بلند بي اعتمادي...رنج مي برم.

رنج مي برم وقتي حتي سر‌به راهترين زالو‌ها هم شب‌ها خواب خوراك خون مي بينند و صبح ها سر مست از روياي شيرينشان به ضيافت متعفن دلپذيرشان رنگ حقيقت مي دهند...

از دروغ و دغل و رياكاري،از قفل و فيلتر و ديكتاتور، از واژه هاي فلج و دستان ناتوان خودم رنج مي برم.از سرماي مرگ و داغي فريادهاي بي فرجام،از سرنوشت نامعلوم كودك فردا،از سرنوشت نامعلوم اين گربه ي هفت هزار ساله،از پرسش هاي بي جواب آينده رنج مي برم.از بي تفاوتي عده اي صاحب حق و خواب عميق عده اي خيانت كار و حصار ترس و كابوس هاي شبانه ام، از دستماليِ واژه ي عدالت رنج مي برم.

از شكاف‌هاي عميق ادراك مردمم و رنج رنجبران به خون نشسته...

۴.اين سكوت رو مي شكنم نه به خاطر ِاين حس لعنتيِ نوشتن،نه به خاطر تلخي اين سكوت و نه حتي به خاطرِسرماي اين روزهاي بي آتيه.فقط و فقط به خاطر دوست گل و مهربونم پري.كه اين روزا از درد به خودش مي پيچه.نه تنها از فضاي مزخرف بيمارستان و درداي لعنتيِ شيمي درماني كه به قول خودش بيشتر از اخبار تلخ روزنامه ها كه هر چي اصرار مي كنم نخونه بي فايده است.از اين چهار سالِ آزار دهنده و...

شايد مناسبتر بود با يه شعر در فضاي اين روزا مي اومدم.اما با يه عاشقانه اومدم كه پري خيلي دوسش داره و خواسته با اون بيام.و تنها كاريه كه بعد از دعا مي تونم برايش انجام بدهم.شما هم لطفا سر سفره هاي افطار و سحر براش دعا كنين خيلي نازه .يه ماه نجيب و دوست داشتني كه آرزو دارم خنده اش رو دوباره ببينم.

و اما شعر:

همه ي عمر توي صف بودم*

مثل آغوش يك فراموشي

كسي از من سراغ هم نگرفت

يا نپرسيد از چه خاموشي

 

وسط ازدحام تنهايي

دل سپردن چه چيز غمگيني است

دل به دريا زدن كمي سخت است

عاشقي اتهام سنگيني است

 

بين ترديد و سايه هاي كسي

همه ي عمر پا به پا شده ام

آخرش چون عروسكي كهنه

قسمت خواب سايه ها شده ام

 

خط خطي هاي گيج تو در تو

به غمم قرص خواب مي دادم*

نامه هايي كه او نداده ولي

من هميشه جواب مي دادم

 

نامه هايي شبيه كودكي ام

مثل يك بازيِ پر از خنده

شوق يك بادبادكِ رنگي

مثل خوابي براي آينده

 

بي تفاوت به آرزوهايي

كه پر از داغي ِرسيدن بود

يك خداحافظي پر از نفرت

كه فقط قسمت دل من بود

 

اشتباه بزرگ زندگي ام

در شلوغيِ شهر افسرده

مي روم لحظه اي خودم باشم

حالم از خواستن به هم خورده...

 

*اين دو مصرع  شعرم تحت تاثير شعر خانم زهرا معتمديِ

۵.يه تشكر و يه عذر خواهي هم مديون دكتر سيد مهدي موسوي عزيز هستم كه كلي بابچه بازي اذيتش كردم ولي علي رغم همه ي مشكلاتش لطفشو ازم دريغ نكرد.

لطفا نقد كنين

و

هميشه با نفس تازه راه بايد رفت...

+نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت7:19 PMتوسط نیلوفر | |

   

 

           سکوت...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت7:59 PMتوسط نیلوفر | |

سلام

براي كم كاري هايم و بي جواب موندن كامنت هاي با ارزشتون معذرت ميخواهم راستش توجيه مناسبي ندارم شايد فقط روزمرگي.

و شعر كه مدتي بود از من فرار مي كرد:

(1)

حالا كه وعده ي لبخندهاي بي گاه تو را باور كرده ام

و بي گاه تر از آن

از بازي هاي كودكانه ام دست كشيده ام

چيزي بگو

چيزي حتي شبيهِ

واژگان نامفهوم كودكي

حالا كه فاصله هاي رنج آور هزار سال دوري را پيموده ايم

حالا كه دوباره خورشيد دميده

و در اين دشت تفتيده

گلي روئيده

مگذار،

هراس مرگ آور اين سكوت تلخ

قد بكشد و آفتاب را از اين گل دريغ كند...

(2)

با الهام از استاد بزرگوار دكتر سيد مهدي موسوي و فروغ عزيز:

دل خسته ام از بوي خون،بوي خيانت ها

از انفجار مين و تكرار جنايت ها

از تو كه دائم گرم اخبار و تب نفتي

من مي روم،لطفا نگو نيلو چرا رفتي

با انزجار از لحن اخبار جهاني كه

پرسيدم آيا مي رسد -آخر زماني_ كه؟...

شب در نفس هايم كسي با بغض مي نالد

هر شب كسي از من كمي لبخند مي خواهد

حالا توقع هاي او هر چند بر حق است

دندان عشق از خنده هاي زوركي لق است

خنديدن تلخي كه من را زود مي پوسد

انگار اشكي خنده را با زور مي بوسد

وقتي فروغ از درد فصلي سرد هق هق كرد

يا مادري از فرط اشك كودكش دق كرد

آغاز فصلي سرد و... پس كو آن خدايي كه؟

شايد خدا هم مرده در دنياي تاريكِ(تاري كه)

در انتظار انتهايم تلخ يا شيرين

اين گونه شايد ترسم از كابوس ها تسكين...

دل خسته از تاريكي تلخ اتاقي كه

اي مهربان با خود بياور آن چراغي كه...

لطفا بدون تعارف نقد كنيد.

+نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت6:0 PMتوسط نیلوفر | |